|
|
|
|
|
تمام لحظه های من یکی یکی دوتا دوتا... به یغما برده می شوند. با دستهای سرد و یخ زده ام به بالا خیره شده ام... مرغ خیالم می رقصد... و مرا با خود می برد ثانیه هایم را از من می گیرند از این مردم متنفرنم که میخورند و می پوشند و میخوابند و خواب می بینند که می خورند و می پوشند و می خوابند... |
||
|
|
|
|
|
ای همسفر از من دلگیر مباش من دوستت دارم زمانه سختم می کند ریشه ی عشق مرا می سوزاند و خشک می کند من فقط جز تو به تو می اندیشم که عمر من گذشت و رفت از من دلگیر مباش ثانیه و زمان من به دست توست عشق من ریشه ی حیات من به دست توست روزها گذشت و رفت لحظه های دیدنت از دست رفت زمانه با بی تو بودن سپری شد گم شد ، اما یاد تو هر جا که باشم با من است به دست زمان به اشک آسمان من پر از اندوه و ماتم شده ام من خودم با اینکه هاتفم ، پر از شعرو خیالم باز هم ، با تو شادم با تو از غم ها جدایم ای همسفر از من دلگیر نباش با این همه تنهایی و غم من خودم تنهای تنها دوســـــــــــــــــتت دارم . |
||
|
|
|
|
|
امدي،دست تو ميگيردم،- بر دستت بوسه ميزنم. با عشق، با هراس،- بر دستت بوسه ميزنم. امدي كه نابودم كني،عشق،خوب ميدانم. زانوانم ميلرزد،بيا! نابودم كن ! بر دستت بوسه ميزنم. دندان در ميوه فرو ميبري و به دورش مي اندازي، در قلبم دندان فرو كن كه از ان توست! خوشا زخمي كه از دندان تو بر جا ماند!- بر دستت بوسه ميزنم. همگي ام را ميخواهي ! وچون همه را گرفتي، به هيچ كارش نميزني. جز ويراني به جا نميگذاري-بر دستت بوسه ميزنم. دستت كه نوازشم ميدهد ، فردا خواهدم كشت. به انتظار ضربت كشنده ي دست تو ،بر ان بوسه ميزنم. مرا بكش! بزن! هر بار كه دردم ميدهي ، راحتي ست كه ميرساني، نجاتم ميبخشي، اي ويرانگر - بر دستت بوسه ميزنم. هر يك از ضربات تو كه خونينم ميكند، رشته ي پيوندي را ميگسلد. بر دستت بوسه ميزنم. زندان تنم را، اي كشنده ي من ، در هم ميشكني. و از رخنه ي ان زندگي من به در ميرود. بر دستت بوسه ميزنم. زمين زخم ديده ام كه دانه در ان خواهد رست. دانه ي دردي كه تو در ان افشانده اي. بر دستت بوسه ميزنم. بيفشان درد مقدس را ! تا درون سينه ام رسيده شود. سراسر دردهاي جهان! بر دستت بوسه ميزنم ،بر دستت بوسه ميزنم!!! |
||
|
|
|
|
|
شکوفه های جاری ذهن من
پر پر شده از باد بهاری نگاهت مستانه به کجا می خرامند؟! |
||
|
|
|
|
|
سیاه بختی ام از گیس تو نیست از ریش شب است از حجله ی شب از حنای شب سراپای ما را حنا بسته اند بانو! ما پا نمی دهیم تن نمی دهیم جان می دهیم در زفافی که به صبح نمی رسد. |
||
|
|
|
|
|
دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي كرد دلم براي كسي تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت كه بود با من و پیوسته نيز بي من بود و كار من ز فراقش فغان و شيون بود كسي كه بي من ماند كسي كه با من نيست كسي ............ دگر كافي ست |
||
|
|
|
|
|
دفترِ مرا دستِ درد ، می زند ورق شعر تازۀ مرا درد ، گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد ، حرف نیست درد ، نامِ دیگرِ من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ |
||
|
|
|
|
|
پرشكستهايم اگر، دلشكسته نيستيم ما كه مثل ابرها، خويش را گريستيم ماجراي ماست اين: ماجراي ماه و مين صادقانه سوختيم، عاشقانه زيستيم روي مين اگرچه رفت دست و پايمان، ولي باز روز حادثه، صف به صف ميايستيم ميتوان هميشه ماند، سرفراز و سربلند ميتوان شبيه سرو، روي پا بايستيم تكيه ميكنم بر اين، واژههاي آخرين پرشكستهايم اگر، دلشكسته نيستيم این شعر جزو نظراتم بوده!نظراتی که هیچ وقت تاییدشون نکردم تا همه بخونن.... ۱۶ مرداد ماه سال ۱۳۸۷ یادته؟!!!
|
||
|
|
|
|
|
از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلوده ام این جلوه های حسرت و ماتم را پائیز٬ ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیز نهان داری جز برگ های مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه میبخشد بر جان دردمند من آغوشت؟ در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته میدهد آزارم آن آرزوی گم شده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پائیز٬ای سرود خیال انگیز پائیز٬ای ترانه محنت بار پائیز٬ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار
|
||
|
|
|
|
|
مرا با خودت ببر ای یار توی دنیا غریبم انگار بی تو ای ماه شباویزم بی تو ای نغمه ی دل انگیزم بی تو بی حس وجود نازنین تو چقدر غمگینم نرو یا میروی مرا با خودت ببر ای یار مرا در گوشه ی قلب مهربانت مرا در سایه سار دستانت در آسمان نگاهت غرق کن و با خودت ببر |
||
|
|
|
|
|
باید بگویم فکر فردا را ندارم من طاقت غم های بیجا را ندارم اینجا کنار تو برایم امن امن است ترس از جهنم و هیولا را نداریم اصلا عزیزم غصه ی عالم به ما چه!؟ ظرفیت غمگین شدن ها را ندارم من کل دنیایم فدای تار مویت دارم تو را و کل دنیا را ندارم یک آدم معمولیم _ دیوانه ی تو _ من شهرت مجنون و لیلا را ندارم با تو هر آنچه خوب و دلخواهست دارم شاید ... اگر ... ای کاش و اما را ندارم طغیان از تو گفتن و از تو نوشتن شد این غزل که گفته ام با " را ندارم " . |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.
زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر میشود برویم . ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم .
زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره میکنیم که واقعا ً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم. ضرر نمیکنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه. همیشه میشه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه. |
||
|
|
|
|
|
آنكه بر پيكر لب مي لرزيد لااقل كاش مرا مي فهميد
روز اول كه صدايش كردم بوسه مي خورد لبم پي در پي يك سكوت بر دلم آن روز نشست گفتم اين مرد غزل هاي من است بعد از آن روز دلم خط خطي كرد همين دفتر را شعر مي خواند كه عاشق باشد مثل يك قمري آواز به دست كه سكوتش سرد است خواندمش باز بيا جنس اين فاصله ها دريا نيست تن من زنداني ست در هجوم تن تو خنده اي كرد عجيب گفت اي زاده ي مه باز عاشق شده اي!؟ لحظه ها زود گذشت تا همين روز كه رفت نامه اي داد به من كه از آن روز كه در خاطر من مي آيي روز هايم همه در بي كسيم مي ميرند حال بگذار كه تنها باشم آنكه بر پيكر لب مي لرزيد لااقل كاش مرا مي فهميد دل من مي سوزد نه به حال تو به مه در شب تار كه غريب ست هنوز هر شب از درد سپيد دل خود مي گريم لحظه اي با من باش شاخه ام را بتكان تا محبت ريزد تا بگويم كه تو را از لب فاصله ها مي گيرم چون تو روياي غزل هاي مني بي تو در واژه ي غم مي ميرم پس بيا در بر من جنس اين فاصله ها دريا نيست و خودت مي داني تن من در تن تو زنداني ست |
||
|
|
|
|
|
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی آرامش پس از شب توفان من تویی حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح زیباترین بهانه ایمان تویی احساسهایی از متفاوت میان ماست آباد از توام من و ، ویران من تویی آسان نبود گرد همه شهر گشتنم آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز در سینه من ، آتش پنهان من تویی هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم رمز طلسم بسته چشمان من تویی هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است تنهای من ! نهایت عرفان من تویی.......... برگرفته از وبلاگhttp://shereno.blogfa.com/ |
||