تبليغاتX
نزهتگه
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/ با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت
تمام لحظه های من

یکی یکی

دوتا دوتا...

به یغما برده می شوند.

با دستهای سرد و یخ زده ام

به بالا خیره شده ام...

مرغ خیالم می رقصد...

و مرا با خود می برد

ثانیه هایم را از من می گیرند

از این مردم متنفرنم

که میخورند

و می پوشند

و میخوابند

و خواب می بینند که

می خورند

و می پوشند

و می خوابند...
+ نوشته شده در  88/07/27ساعت   توسط هاتف  | 

ای همسفر از من دلگیر مباش

من دوستت دارم

زمانه سختم می کند

ریشه ی عشق مرا می سوزاند و خشک می کند

من فقط جز تو

به تو می اندیشم

که عمر من گذشت و رفت

از من دلگیر مباش

ثانیه و زمان من به دست توست

عشق من

ریشه ی حیات من به دست توست

روزها گذشت و رفت

لحظه های دیدنت از دست رفت

زمانه با بی تو بودن سپری شد

گم شد ، اما

یاد تو هر جا که باشم با من است

به دست زمان

به اشک آسمان

من پر از اندوه و ماتم شده ام

من خودم

با اینکه هاتفم ، پر از شعرو خیالم

باز هم ، با تو شادم

با تو از غم ها جدایم

ای همسفر

از من دلگیر نباش

با این همه تنهایی و غم

من خودم تنهای تنها

دوســـــــــــــــــتت دارم .
+ نوشته شده در  88/07/26ساعت   توسط هاتف  | 

امدي،دست تو ميگيردم،- بر دستت بوسه ميزنم.

با عشق، با هراس،- بر دستت بوسه ميزنم.

امدي كه نابودم كني،عشق،خوب ميدانم.

زانوانم ميلرزد،بيا! نابودم كن ! بر دستت بوسه ميزنم.

دندان در ميوه فرو ميبري و به دورش مي اندازي، در قلبم دندان فرو كن كه از ان توست!

خوشا زخمي كه از دندان تو بر جا ماند!- بر دستت بوسه ميزنم.

همگي ام را ميخواهي ! وچون همه را گرفتي، به هيچ كارش نميزني.

جز ويراني به جا نميگذاري-بر دستت بوسه ميزنم.

دستت كه نوازشم ميدهد ، فردا خواهدم كشت.

به انتظار ضربت كشنده ي دست تو ،بر ان بوسه ميزنم.

مرا بكش! بزن! هر بار كه دردم ميدهي ، راحتي ست كه ميرساني، نجاتم ميبخشي، اي ويرانگر - بر دستت بوسه ميزنم.

هر يك از ضربات تو كه خونينم ميكند، رشته ي پيوندي را ميگسلد. بر دستت بوسه ميزنم.

زندان تنم را، اي كشنده ي من ، در هم ميشكني.

و از رخنه ي ان زندگي من به در ميرود. بر دستت بوسه ميزنم.

زمين زخم ديده ام كه دانه در ان خواهد رست.

دانه ي دردي كه تو در ان افشانده اي. بر دستت بوسه ميزنم.

بيفشان درد مقدس را ! تا درون سينه ام رسيده شود.

سراسر دردهاي جهان!

بر دستت بوسه ميزنم ،بر دستت بوسه ميزنم!!!
+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  | 

شکوفه های جاری ذهن من

           پر پر شده از باد بهاری نگاهت

                              مستانه به کجا می خرامند؟!

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  | 

سیاه بختی ام از گیس تو نیست

از ریش شب است

از حجله ی شب

از حنای شب


سراپای ما را

حنا بسته اند

بانو!


ما

پا نمی دهیم

تن نمی دهیم

جان

می دهیم

در زفافی که به صبح

نمی رسد.
+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  | 

دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را نثار من مي كرد

دلم براي كسي تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

پیوسته نيز بي من بود

و كار من ز فراقش فغان و شيون بود

كسي كه بي من ماند

كسي كه با من نيست

كسي ............ دگر كافي ست

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  | 

دفترِ مرا
دستِ درد ، می زند ورق
شعر تازۀ مرا
درد ، گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد ، حرف نیست
درد ، نامِ دیگرِ من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
                                                                            
+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  | 

پر‌شكسته‌ايم‌ اگر، دل‌شكسته‌ نيستيم‌

ما كه‌ مثل‌ ابرها، خويش‌ را گريستيم‌



ماجراي‌ ماست‌ اين‌: ماجراي‌ ماه‌ و مين‌

صادقانه‌ سوختيم‌، عاشقانه‌ زيستيم‌



روي‌ مين‌ اگر‌چه‌ رفت‌ دست‌ و پاي‌مان‌، ولي‌

باز روز حادثه‌، صف‌ به‌ صف‌ مي‌ايستيم‌



مي‌توان‌ هميشه‌ ماند، سرفراز و سر‌بلند

مي‌توان‌ شبيه‌ سرو، روي‌ پا بايستيم‌



تكيه‌ مي‌كنم‌ بر اين‌، واژه‌هاي‌ آخرين‌

پر‌شكسته‌ايم‌ اگر، دل‌شكسته‌ نيستيم‌

این شعر جزو نظراتم بوده!نظراتی که هیچ وقت تاییدشون نکردم تا همه بخونن....

۱۶ مرداد ماه سال ۱۳۸۷

یادته؟!!!

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  | 

از چهره طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلوده ام

این جلوه های حسرت و ماتم را

پائیز٬ ای مسافر خاک آلوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه میبخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته میدهد آزارم

آن آرزوی گم شده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پائیز٬ای سرود خیال انگیز

پائیز٬ای ترانه محنت بار

پائیز٬ای تبسم افسرده

بر چهره طبیعت افسونکار

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  | 

مرا با خودت ببر ای یار

توی دنیا غریبم انگار

بی تو

ای ماه شباویزم

بی تو

ای نغمه ی دل انگیزم

بی تو

بی حس وجود نازنین تو

چقدر غمگینم

نرو

یا میروی

مرا با خودت ببر ای یار

مرا در گوشه ی  قلب مهربانت

مرا در سایه سار دستانت

در آسمان نگاهت

غرق کن و با خودت ببر

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  | 

باید بگویم فکر فردا را ندارم

من طاقت غم های بیجا را ندارم



اینجا کنار تو برایم امن امن است

ترس از جهنم و هیولا را نداریم



اصلا عزیزم غصه ی عالم به ما چه!؟

ظرفیت غمگین شدن ها را ندارم



من کل دنیایم فدای تار مویت

دارم تو را و کل دنیا را ندارم



یک آدم معمولیم _ دیوانه ی تو _

من شهرت مجنون و لیلا را ندارم



با تو هر آنچه خوب و دلخواهست دارم

شاید ... اگر ... ای کاش و اما را ندارم



طغیان از تو گفتن و از تو نوشتن

شد این غزل که گفته ام با " را ندارم " .
+ نوشته شده در  88/07/21ساعت   توسط هاتف  | 

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت   توسط هاتف  | 

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است.

مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.

تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند.

دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می­شود برویم . ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم .

مرد لبخند زد و باز قبول کرد.

 

 

زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟


مرد جواب داد: دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­ سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه­ هایی که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سام ِ از دست رفته­ام را تجربه کنم .

بعضی وقتها آدم قدر داشته­ ها رو خیلی دیر متوجه می­شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده ، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه.

ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می­کنیم که واقعا ً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم.

روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم.

این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می­خوره.

ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید.

یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

قدر عزیزانتون رو بدونید.

همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست.

ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه.

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت   توسط هاتف  | 

۲۰ سال پیش ...!    

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت   توسط هاتف  | 

 
آنكه بر پيكر لب مي لرزيد لااقل كاش مرا مي فهميد
روز اول كه صدايش كردم
بوسه مي خورد لبم پي در پي
يك سكوت بر دلم آن روز نشست
گفتم اين مرد غزل هاي من است
بعد از آن روز دلم
خط خطي كرد همين دفتر را
شعر مي خواند كه عاشق باشد
مثل يك قمري آواز به دست
كه سكوتش سرد است
خواندمش باز بيا
جنس اين فاصله ها دريا نيست
تن من زنداني ست
در هجوم تن تو
خنده اي كرد عجيب
گفت اي زاده ي مه باز عاشق شده اي!؟
لحظه ها زود گذشت
تا همين روز كه رفت
نامه اي داد به من
كه از آن روز كه در خاطر من مي آيي
روز هايم همه در بي كسيم مي ميرند
حال بگذار كه تنها باشم
آنكه بر پيكر لب مي لرزيد لااقل كاش مرا مي فهميد
دل من مي سوزد
نه به حال تو
به مه در شب تار
كه غريب ست هنوز
هر شب از درد سپيد دل خود مي گريم
لحظه اي با من باش
شاخه ام را بتكان تا محبت ريزد
تا بگويم كه تو را
از لب فاصله ها مي گيرم
چون تو روياي غزل هاي مني
بي تو در واژه ي غم مي ميرم
پس بيا در بر من
جنس اين فاصله ها دريا نيست
و خودت مي داني
تن من در تن تو زنداني ست
                                                                               شعری از مهزاد متقي
+ نوشته شده در  88/07/20ساعت   توسط هاتف  | 

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی..........

                                                                                        برگرفته از وبلاگhttp://shereno.blogfa.com/

+ نوشته شده در  88/07/20ساعت   توسط هاتف  |