|
|
|
|
|
در برابر بي كراني ساكن جنبش كوچك گلبرگ به پروانه ئي ماننده بود
زمان با گام شتا بناك بر خواست و در سرگرداني يله شد. در باغستان خشك معجزه وصل بهاري كرد.
سراب عطشان بركه ئي صافي شد. و گنجشكان دست آموز بوسه شادي را در خشكسار باغ به رقص در آوردند.
اينك چشمي بي دريغ كه فانوس را اشكش شور بختي مردمي را كه تنها بودم وتاريك لبخند مي زند.
آنك منم كه سرگرداني هايم را همه تا بدين قله جل جتا پيموده ام. آنك منم ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده.
آنك منم پا بر صليب باژگون نهاده با قامتي به بلندي فرياد.
در سرزمين حسرت معجزهاي فرود آ مد [ واين خود معجزه ئي ديگر گونه بود].
فرياد كردم،: «- اي مسافر! با من از زنجيريان بخت كه چنان سهمناك دوست مي داشتم اين مايه ستيزه چرا رفت؟ با ايشان چه مي بايد كرد؟»
«-بر ايشان مگير!»
چنين گفت و چنين كردم.
لايه تيره فرو نشست آبگير كدر صافي شد و سنگريزه هاي زمزمه در ژرفاي زلال درخشيد.
دندانهاي خشم به لبخندي زيبا شد.
رنج ديرينه همه كينه هايش را خنديد.
پاي آبله در چمنزار آفتاب فرود آمد بي آنكه از شب نا آشتي داغ سياهي بر جگر نهاده باشم.
نه! هرگز شب را باور نكردم چرا كه در فراسوهاي دهليزش به اميد دريچه ئي دل بسته بودم.
شكوهي در جانم تنوره مي كشد گوئي از پاك ترين هواي كوهستان لبالب قدحي در كشيده ام.
در فرصت ميان ستاره ها شلنگ انداز رقصي ميكنم- ديوانه به تماشاي من بيا! |
||
|
|
|
|
|
هر جا كسي با خاطري خرم نشسته است
در خنده هايش، پرده غم نشسته است
اندوه هم در دل نماند جاودانه
زيرا « غم و شادي » كنار هم نشسته است
شايد نپايد، زانكه شادي چون چراغي
در رهگذار صر صر ماتم نشسته است
هر جا كه ديدم ـ در كنار « شادماني »
« اندوه » در جان بني آدم نشسته است |
||
|
|
|
|
|
چه بگويم؟ سخني نيست.
مي وزد از سر اميد، نسيمي؛ ليك تا زمزمه اي ساز كند در همه خلوت صحرا به روش ناروني نيست. چه بگويم؟ سخني نيست. *** پشت درهاي فرو بسته شب از دشنه دشمني پر به كنج انديشي خاموش نشسته ست. بام ها زيرفشار شب كج، كوچه از آمدو رفت شب بد چشم سمج خسته ست *** چه بگويم ؟ سخني نيست.
در همه خلوت اين شهر،آوا جز زموشي كه دراند كفني نيست. ونذر اين ظلمت جا جزسيا نوحه شو مرده زني نيست،
ورنسيمي جنبد به رهش نجوا را ناروني نيست. چه بگويم؟ سخني نيست... |
||
|
|
|
|
|
ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من - شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار - سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست ***** در ديدگاه من - اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند - هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي - كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند. ***** در ديدگاه من - درياست آسمان و ندارد كرانه اي جز بي نشانگي - از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي گفتم شبي به خويش: اين آسمان پير - بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام - دنبال ناخداست پس ناخدا كجاست؟ در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت: درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست |
||
|
|
|
|
|
دوست عزیز من!
؟ نمیدونم ایراد از وبلاگ شماست یا .....همه پست هاتون رو می خونم ولی نمیتونم نظر بذارم!گفتم از این راه بهتون اطلاع بدم.. موفق باشید وشاد |
||