|
|
|
|
|
ـ ما صد در صد در برابر همه تجربه هايمان مسئول هستيم.
ـ هر انديشه اي كه از ذهن ما مي گذرد،آينده مارا مي آفريند. ـ نقطه اقتدار همواره در لحظه حال است. ـ عذاب هر كس به دليل انزجار از خويشتن و احساس گناه است. ـ دروني ترين احساس هر كس اين است:((آنچنان كه بايد خوب نيستم)) اين تنها يك انديشه است و انديشه را مي توان عوض كرد. ـ انزجار و انتقاد و احساس گناه بيش از هر الگويي ديگر صدمه ميزند. ـ دست كشيدن از تنفر و انزجار حتي مرض سرطان را نابود ميكند. ـ هنگامي كه به راستي خود را دوست بداريم،همه چيزهاي نيكوي زندگي به حركت در مي آيد. ـ ما بايد گذشته را رها كنيم و همه را ببخشاييم. ـ بايد مشتاقانه بخواهيم كه خويشتن دوستي را بياموزيم. ـ تأييد و پذيرش خويشتن در زمان حال،كليد دگرگوني هاي مثبت است. ـ اين ماييم كه به اصطلاح ((بيماري))را در تن خود مي آفرينيم. ـ در لاينتهاي حيات ـآنجا كه ساكنم ـ هر چند زندگي همواره دگرگون مي گردد،همه چيز عالي و كامل و تمام عيار است. ـ نه آغازي هست و نه پاياني،آنچه هست تنها چرخش و واچرخش جوهر و تجربه هاست. ـ زندگي هرگز مانده و ايستا و كهنه نيست،زيرا هر لحظه همواره سرشار از طراوت و تازگي است. ـ من با قدرتي كه مرا آفريد يگا نه ام،و اين قدرت اين اقتدار را به من داده است كه شرايط خود را بيافرينم. ـ من از اين آگاهي شادمانم كه قدرت ذهنم در اختيار من است و هرگونه كه مي خواهم به كارش مي برم. ـ آنگاه كه از گذشته دور مي شويم،هر لحظه زندگي،نقطه آغازي است. ـ اينك،اين لحظه،اكنون و اينجا،براي من نقطه آغازي است. ـ در جهانم همه چيز نيكوست. |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان همراه!
برای چندمین بار شروع کردم به خواندن کتاب شفای زندگی(لوییز هی)ترجمه خانم خوشدل... تصمیم گرفتم بعد از خوندن هر فصل خلاصه ای از اون رو برای دوستان مشتاق،تو وبلاگم بنويسم!
|
||
|
|
|
|||
|
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری. وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم. اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است. اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند. وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است. پروردگاراچگونه زیستن را به من بیاموز اگر میدانستیم که دنیا چقدر محدود است دوست داشتنمان را نامحدود میکردیم خدایا آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه یقین ها یی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند
|
||||
|
|
|
|
|
میخواهم در مورد این موضوع مهم بنویسم یعنی آینده نگری کردن و در آینده زندگی کردن
بیشتر آدم ها بجای اینکه آینده نگری کنند در آینده زندگی میکنند مثلا تصور میکنند الان آینده است الان آخرین مدل ماشین زیر پاشون هست به محبوبشون رسیده اند و …البته این خیال بافی تا جاهاییش ایراد که نداره هیچ بسیار خوب و عالی هم هست و توصیه میشه ولی اگر از حدش گذشت و باعث عدم فعالیت برای فرد شد بسیار بد میشود. آینده نگر بودن یعنی هدف داشتن یعنی اینکه قرار است فردا به چه چیزی برسیم چه برنامه ریزی الان کرده ایم و به چه میخواهیم برسیم ، سپس به سمت هدفی که برای خودمون مشخص کردیم حرکت کنیم خوب در اینجا مقداری خیال بافی و در آینده زندگی کردن هم مفید است یعنی برای اینکه لذت رسیدن به هدف را پیدا کنیم خود در شرایط و ووضعیتی که قراره ۱۰۰٪ در آینده به اون برسیم قرار بدیم و از لذتی که میبریم انرژی برای حرکت به سمت همون هدف را داشته باشیم اما این قضیه بسیار حساس است و با رویا پردازی فاصله کمی دارد به همین دلیل باید مواظب باشیم به این قضیه عادت نکنیم و بجای اینکه تمام وقت و انرژی برای رسیدن به هدف خود بزاریم تمام وقت در آینده زندگی کنیم و روزی را تصور کنیم که به هدف رسیدیم و به همین منوال ساعت ها از عمرمون بگذره و بعد بیدار بشیم ببینیم که هنوز هیچ کاری نکرده ایم. این خیال بافی باز ۲ نوع داره خیال بافی که فقط وقتمون را هدر میده و خیال بافی که شاید ضررهای دیگر هم بزنه به عنوان نمونه فردی یه قدرت بدنی داره .. چندروز دیگه قراره بره مسافرت بعد تو خیالش همچنین چیزی میپرورانه که در مسافرت یوهو یه درختی یا ستونی چیزی به سمت زمین سقوط میکنه و زیر اون هم یه دختری ( مثلا پولدار )ایستاده و این فرد با قدرتی که داره جلوی این درخت را میگیره بعد خیال میکنه بعدا با این ازدواج میکنه ببینید چقدر واهی و پوچ یا مثلا کسی انتظار محبوبی را داره بعد میشینه خیال بافی میکنه آره به اون رسیده بعد اون با یک لباس محرک میاد جلوش بعد این وسط روابطی ایجاد میشه و با تفکری که داره میکنه یه عمل ناشایستی هم صورت میگیره و کلی قوای بدنش از بین میره واسه هیچ و پوچ واسه چیزی که اصلا نیست یعنی اگر به عنوان یک شخص سوم به اون نگاه کنیم ( که ندانیم هم در چه فکریه ) شخصی را میبنیم که داره راه میره یا نشسته یه نقطه را نگاه میکنه و همه این اتفاقات در افکار او داشته میگذشته! پس سعی کنیم هر موقع دچار این توهمات شدیم خود را سریع جای اون شخص سوم بگذاریم و ببینیم خودمون هستیم یک اتاق مثلا و یکسری لوازم نه از ماشین مدل بالا خبری هست - نه محبوب زیبا و نه … و در همون لحظه با این بیاندیشیم که قرار به تمام این ها برسیم و سپس شرایط رسیدن به آن ها را فراهم کنیم
|
||