|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
" شور زندگی شادی انگیز تزین هدیه کودک درونتان به شماست."
سخن گفتن در باره کودک درون یک چیز است و تجربه آ گاهانه اش چیزی دیگر.مادامی که چون طفلی خرد سال نشویم کودک درون گوشه گیرو تنها به جا خواهد ماند. مادامی که در فضای امن به حال و هوای کودک وارد نشویم کودک درون ما همچنان زخمی خواهد زیست. |
||
|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ایکاش میدانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست،بدون تووبه
دورازدستهای
مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست ایکاش
میدانستی مرزخواستن
کجاست؛
و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط ؛ برای تو می تپد. |
||
|
|
|
|
|
تاريخ بشر نشان ميدهد كه موفقترين انسانها كساني هستند كه توانستهاند در ذهن خود انديشه مثبت داشته باشند و آنان كه ميپندارند قادر نيستند هيچ كاري انجام دهند، در واقع انديشه مثبت را كنار گذاشته و در جنبههاي منفي وقايع زندگي متمركز شدهاند كه اين تمركز بر روي افكار و انديشههاي منفي، پيامدي جز شكست به همراه نخواهد داشت. تفكر مثبت شيوهاي از فكر كردن است كه فرد را قادر ميسازد نسبت به رفتارها، نگرشها، احساسها، علايق و استعدادهاي خود و ديگران برداشت و تلقي مناسبي داشته باشد و با حفظ آرامش و خونسردي بهترين و عاقلانهترين تصميم را بگيرد. تفكر مثبت كه منبع سازندگي و انرژيبخش است بر اثر تلقين، تكرار و تمرين به ذهن راه مييابد و باعث ميشود ذهن و فكر مثبت شود. در اين صورت است كه كنترل فكر در اختيار ما قرار ميگيرد. اما ببينيم افراد مثبتنگر چه ويژگيهايي دارند:
1. با وجود تفكر درباره گذشته و آينده، در زمان حال زندگي ميكنند و از آنچه كه دارند راضي وخشنود هستند.
2. از نظرات درست و منطقي ديگران استقبال ميكنند و براي رد كردن نظارت نادرست حتماً دليل منطقي دارند.
3. در گفتار و كلمات خود از عبارات مثبت و اميدبخش استفاده ميكنند.
4. هميشه قبل از انجام هر عملي يا صحبت كردن فكر ميكنند، به همين دليل كمتر دچار خطا و اشتباه ميشوند.
5. به دليل دارا بودن ذهن مثبت، ميتوانند افكار خود را كنترل كنند.
6. هميشه سعي ميكنند با تلاش و كوشش به موفقيت برسند و در صورت ناكامي به جاي آوردن بهانه به دنبال علل عدم موفقيت خود ميگردند.
7. مشكلات را ناچيز شمرده و براي حل آن از تواناييهاي خود و راهنمايي ديگران استفاده ميكنند.
8. اغلب مواقع بشاش، سرزنده، پرانرژي، توانا و خوش مشرب هستند.
9. هميشه نيمه پر ليوان را ميبينند.
10. همه چيز در نظر آنها زيبا و لذتبخش بوده و سعي ميكنند از مواهب زندگي بيشترين استفاده را ببرند.
پس از برشمردن خصوصيات افراد مثبتنگر حالا بدون شك اين سؤال براي شما به وجود آمده است كه چگونه ميتوان فرد مثبتنگري بود. در جواب بايد گفت كليد مثبتنگري در افكار آدمي است. اگر افكار انسان به سمت و سويي هدايت شود كه در آن نگاه فرد به دنياي پيرامونش نگاهي اميدوارانه باشد، آنگاه است كه مثبتنگري نيز در ادامه حاصل خواهد شد. در عين حال ميتوان با رعايت برخي نكات گامهاي سريعتري در جهت مثبتنگري برداشت كه برخي از آنان به شرح ذيل است.
1. نسبت به خودمان احساس خوبي داشته باشيم و خود را خوب، توانا و با ارزش بدانيم.
2. ليستي از صفات مثبت خود تهيه كنيم و راههاي تقويت آنها را بيابيم و در جهت تقويت آنها تلاش كنيم.
3. افكار خود را متوجه خوبيها و جنبههاي مثبت زندگي كنيم تا به مرور مثبتنگر شويم.
4. ليستي از افكار منفي خود در طي روز تهيه و سعي كنيم براي هر فكر منفي يك فكر مثبت معادل بيابيم تا به كمك آن بتوانيم با افكار منفي مقابله كنيم.
5. با خوشبيني سعي كنيم، دستوراتي به ذهن خود بدهيم كه انديشههاي جديد مثبت شكل گيرد.
6. به مشكلات به عنوان محكي براي ارزيابي تواناييهاي خود نگاه كنيم و هرگز نتيجه بدي را پيشبيني نكنيم. زيرا مشكلات فقط به اندازهاي مهم هستند كه ما آنها را مهم ميپنداريم.
7. به لحظات و خاطرات زيبا و دوست داشتني گذشته خود فكر و سعي كنيم آنها را تكرار نماييم.
8. از ترديد و دودلي دوري كرده و كارها را با جديت دنبال كنيم.
9. به نداي منفي دروني خود و تلقينهاي مخرب و نگران كننده ديگران بيتوجه باشيم و سعي كنيم عكس آنها را انجام دهيم.
10. در توصيف احوال و زندگي خود از كلمات مثبت استفاده كنيم.
11. قدر لحظات زندگي را بدانيم و از آنها به خوبي استفاده كنيم، زيرا هرگز تكرار نخواهد شد.
12. خود را از قيد و بندهاي آزار دهنده زندگي آزاد كرده، تا با فكر و خيال آسوده زندگي كنيم.
13. از انزوا و گوشهگيري كه باعث ايجاد افكار منفي ميشود دوري و اوقات خود را در جمع خانواده، دوستان سپري كنيم.
14. هر وقت احساس كرديم كه افكار منفي سراغمان آمده است، وضعيت خود را تغيير دهيم و به كاري سرگرم شويم.
15. هرگز به هيچ وجه خود را بدبخت، ناتوان و درمانده احساس نكنيم.
16. ممكن است هنگام خواب در رختخواب افكار منفي به سراغمان بيايد، پس تا خسته نشدهايم به رختخواب نرويم.
17. خنديدن را فراموش نكنيم، خنديدن باعث ميشود تا افكار ناراحت كننده و منفي جاي خود را به افكار مثبت و شاد بدهد.
18. اين شعار را هميشه به خاطر داشته باشيد: اگر افكارمان را كنترل كنيم، زندگيمان متحول ميشود.
19. اعتماد به نفس خود را در هر شرايطي حفظ كنيم و به خاطر داشته باشيم كه اعتماد به نفس كليد خلق تفكر مثبت است.
20. ايمان به خداوند و اعتقاد به اين باور كه خالق انسان است، هيچگاه او را رها نميكند. ايمان به خداوند باعث ميگردد كه انسان با ديدي مثبت به دنياي پيرامون خود نگاه كند. زيرا باور دارد كه خداوند حامي و پشتيبان او در چرخه حيات و زندگي است. نوشته: كوينت يورك ترجمه و بازنويسي: شيرين صباغي |
||
|
|
|
|
|
زندگي به افراد شجاع تعلق دارد
بزدلان، زندگي گياهي دارند.
آدم هاي ترسو آن قدر اين پا و آن پا مي كنند كه زمان براي زيستن از دست مي رود.
آدم هاي ترسو به زندگي فكر مي كنند،اما از زندگي كردن عاجز هستند.
آن ها به عشق فكر مي كنند، اما از عشق ورزيدن عاجز هستند.
دنيا پر از آدم هاي ترسوست.
آدم هاي بزدل از يك چيز خيلي مي ترسند: چيزهاي ناشناخته.
آن ها خود را در حصار شناخته ها و امور مأنوس، محبوس مي كنند.
شجاعت زماني تحقق پيدا مي كند،كه تو از مرز شناخته ها و امور مأنوس مي گذري.
اين كار مخاطره آميز است.
اما هر چه بيشتر ريسك كني، بيشتر وجود و حضور خواهي داشت.
هر چه بيشتر چالش با نا شناخته ها را استقبال مي كني،منسجم تر مي شوي.
در مخاطرات است كه روح، زاده مي شود.
اگر چالش و مخاطره نباشد،آدمي سراپا جسم مي شود.
براي بسياري از مردم، روح فقط يك امكان است؛ امكاني كه هرگز واقعيت پيدا نمي كند.
اندك اند كساني كه از روح،سرشار مي شوند. |
||
|
|
|
|
|
البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال ١٨٨٩ در اينديانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. «اگر عمر دوباره داشتم، مىكوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مىگرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مىگرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مىدادم. به مسافرت بيشتر مىرفتم. از كوههاى بيشترى بالا مىرفتم و در رودخانههاى بيشترى شنا مى كردم. مشكلات واقعى بيشترى مىداشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كردهام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشتهام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مىداشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمىروم. اگر عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر مى كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پابرهنه راه مىرفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مىدادم. ديرتر به رختخواب مىرفتم و مىخوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مىرفتم. در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مىكنند، من بر پا مىشدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مىپرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: «شادى از خرد عاقلتر است»... گردآوری:گروه سبک زندگی سیمرغ |
||
|
|
|
|
|
انیشتین می گفت :" آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. "
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید ."
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعا دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ."
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم : واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."
" حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد."
دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا می اندازد که :
" پیش چشم ات داشتی شیشه ی کبود
لاجرم عالم کبودت می نمود "
برگرفته از وبلاگ یکی از دوستان |
||
|
|
|
|
|
زندگی تو بازتاب اندیشه های توست ، هر آنچه را که ذهن تو باور کند به دست می آوری و آنچه را که محکوم کنی از دست می دهی. و این را بدان که : خوشبختی بر 3 اصل استوار است : |
||
|
|
|
|
|
من خیلی خستم!
چرا هیچکی صدای من رو نمیشنوه؟ اخه تا کی باید نقش بازی کرد....... بابا!من هم ادمم! کم اوردم! خسته شدم!..... از خودم بیشتر از همه! از شر خودم چطور باید نجات پیدا کنم؟! اهای!صدام رو میشنوی؟ کر شدی؟ به من که رسید کر شدی؟ خدای من! من خدایی دارم؟!!!! کجاهایی؟ بیا!بهت نیاز دارم! بیا دست من رو بگیر! بیا!چرا نمی فهمی!این اشک ها!همونی که گفتی براش حرمت قائلی! حالا به من رسید این هم بی ارزش شده! دست مریزاد! جان هر کی دوس داری بیا! دارم دق میکنم! حالم خراب تر از اونیه که بخوای سر به سرم بذاری! تا کی باید بکشم؟ چند ساله؟حساب کردی؟نکنه یادت رفت من رو!فکر کنم دیگه وقتشه! پایان همه بازی ها! بیا!جان هر کی دوس داری بیا!بیا من رو ببر! خوب!من باختم! خودم قبول دارم دیگه! خوشحالی؟می خواستی به این برسی دیگه! همه چی تموم شد! توانم تموم شد! روحیه ام تموم شد! نفسم تموم شد! قلبم تموم شد! مهرم تموم شد! عاطفه ام تموم شد! گذشتم تموم شد! صبرم تموم شد! ...................... همه چی تموم شد!
............................................. .........
|
||
|
|
|
|
|
مرو از پيشم و عمري نگرانم مگذار |
||
|
|
|
|
|
کاش لحظه ی مرگم امشب بود . کاش مرغ نفست با من بود کاش با من بودی و می گفتی که این قصه همه در فکرم بود کاش بانوی شهر مشرق با من بود کاش با مهربانی و خوبی با من بود کاش چشمانم میدید روزی را که دستانت محرم دردم بود سیل اشکی گرفت چشمم را این ها همه قصه ی عشقم بود بی تو حتی در اوج خنده هام بر لب خشکیده ام ماتم بود کاش با من بودی همه ی ذکرم بود این ذکر همه در فکرم بود این ای کاشها همه در فکرم بود خاطر من همه شب ماتم بود کاش لحظه ای با من می بودی آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود آن شادی را ندیدم هرگز من آن شادی همه در فکرم بود تجربه ی بی مهری مرگ من است این گفته کلام آخر بود کاش میگفتی حرفی که رازت بود که همه دردم در رازت بود کاش میگفتی حرف دلت را ولی این حرف دل صدای نازت بود این نگفتن ارزش غم را نداشت غم من نگفتن رازت بود روزگاری غم و غصه ی من صدای دلنواز سازت بود کاش لحظه ی مرگم امشب بود کاش لحظه ی مرگم امشب بود |
||