تبليغاتX
نزهتگه
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/ با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

 

بياد می آورم که با تو خنديدم

در پی باران

راهت را دنبال کردم

رفتم تا ترا بيابم

در پس کوچه های زندگی

همه جا

چرا اين همه نامت را زمزمه ميکنم

و چشمانت را ا ين همه بياد دارم

تصويرت روشن و ملائم است؟

درپی نسيم دويدم

دريا را به تماشا نشستم

امروز شد وديروز، و سالها گذشت

 

بی تو گريستم

درپی باران

با کبوتران پرواز کردم

تا چون منادی نا اميد، اميد وار روياها باشم

در شبان همراز سحر بياد م می آئی

و اعتماد را باچشمانت معطر ميسازی

ای قاصدک سبز اعتماد

 

به ياد می آورم که با تو خنديدم

که با تو گريستم

دريغا که ديگر نديد مت

 و رفتی  از اين خانه خاموش

گفتی فردا بر ميگردی!

من نشستم ميان رويای آب و سراب

هنوز بياد می آورم!

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت   توسط هاتف  |