تبليغاتX
نزهتگه
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/ با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت
میان کتابها را گشتم

میان روزنامه های پوسیده ی پرغبار را،

در خاطرات خویش

در حافظه ئی که دیگر مدد نمی کند

خود را جستم و فردا را.

عجبا!!

جست و جو گرم من

نه جستجو شونده .

من اینجایم و آینده

در مشت های من.

                     

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط هاتف  | 

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد من شروع کردم .

وقتی او تمام شد من آغاز شدم .

و چه سخت است .

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !

 

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط هاتف  | 

 

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
 ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
 سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
 می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
 مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
 من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟


 

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط هاتف  | 

 

باز هم از چشمه لبهاي من

تشنه اي سيراب شد سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد در خواب شد

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا ميبرم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز برآن لب نرسيد

 

آن آرزوي گمشده مي رقصد

در پرده هاي مبهم پندارم

 

نه اميدي که بر آن خوش دل کنم

نه پيغامي نه پيک آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

لاي لاي، پسر کوچک من

ديده بربند،که شب آمده است

ديده بربند،که اين ديو سياه

خون به کف،خنده به لب امده است

سر به دامان من خسته گذار

گوش کن بانگ قدمهايش را

کمر نارون پير شکست

تا که بگذاشت برآن پايش را

کتابي،خلوتي،شعري،سکوتي

مرا مستي و سکر زندگاني است

چه غم گر در بهشتي ره ندارم

که در قلبم بهشتي جاوداني است

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط هاتف  | 

عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.

آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد.

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط هاتف  | 

يكديگر را دوست بداريد،اما از عشق زنجير مسازيد:

بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد.

از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد.

به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد.

همچون سيم هاي عود كه هريك در مقام خود تنها است،اما همه باهم به يك آهنگ ميرتمند.

دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يگديگر ندهيد.

زيرا تنها دست زندگي است كه ميتواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد.

در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك:

از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند،

وبلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند.

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط هاتف  | 

بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی،
زیر گوش برگ تنها،
میگه طعمه ی خزونی...!
برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشُ می بازه،
غرق بوسه های باد و
وحشت روزای تازه
می کَنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه
کوچه ای که یادگارِ
روزای رفته و پوچه...
می شینه گوشه ی کوچه، چشم به آسمون می دوزه
می کُنه یاد گذشته،
دلش از غصه می سوزه...
یادِ روزایی که کوچه، زیر سایه تنم بود،
مهربون درختِ عاشق، مستِ عطر نفسم بود
سهمِ من از بوسه باد،
چی بگم ای داد و بیداد!
همه زردی و تباهی،
مُردن و رفتن از یاد...
+ نوشته شده در  88/08/12ساعت   توسط هاتف  | 

سینه می سوزانی ای دل، چو می آغازی سخن

بس کن این شب ناله ها را، از چه خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود، از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین،با تو ناز شست او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه ی رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست

او که گریان کرد چشمی را، نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود

آن گلی کز جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی

مسخ موشی گشتی و از قله پایین آمدی

با همه خردی ز تو، آرامش و شادی ربود

آنچه پایینت کشید از قله ها، نفس تو بود

در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

در میان باده نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگامه جو

 روز و شب با یار یک دل می نشستی رو به رو

حالیا....

حالیا بی های و هویی! آن سر افرازی چه شد؟

یار را بازی گرفتی! آخر بازی چه شد؟

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

هر دلی ارزان فروشد یار، او را این سزاست

اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگی ست

گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی

بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد، بامداد آمد تو می نالی هنوز

نوش جانت زهر حسرت،ای دل رسوا بسوز...

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت   توسط هاتف  | 

حق با شماست

من هیچگاه پس از مرگم

جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی کند

فروغ
+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط هاتف  | 

در برابر هر زن، که خسته از صفت “ضعیفه” است، مرد ضعیفی وجود دارد که از “قدرت کاذب” رنج میبرد.
در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب “حماقت” است، مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب “عاقل نمایی” ، رنج میبرد.

در برابر هر زنی که خسته از برچسب “احساساتی” بودن است، مردی وجود دارد ، که از “حق گریه کردن و حساس بودن” محروم بوده است.

در برابر هر زنی که از دستمزدی که شایستگی اش را دارد محروم است، مردی وجود دارد، که مسئولیت اقتصادی انسان دیگری را، بالاجبار به دوش میکشد.

در برابر هر زنی که اسرار مکانیکی ماشین را نمیداند، مردی وجود دارد که نمیتواند تخم مرغی را آب پز کند.

در برابر هر زنی که برای آزادیش قدم بر میدارد، مردی وجود دارد که راه آزادی را باز مییابد.

نژاد بشر پرنده ایست با دو بالیک بال مذکر و یک بال مونث.

تنها اگر دو بال به طور مساوی رشد کنند و با هم هماهنگ باشند، نژاد بشر می تواند پرواز کند.
+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط هاتف  | 

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت

 

==========


یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست

 

 .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد

 

===========


کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است

 ...

 

و زندگی جدید من آغاز شد …
 

 

===========


من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...
 

 


دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .
 

 

==========


آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم!

 

 

 

به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم

 

=========



اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد .

 

 

 من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست !

 و کاش اینطور بود

 


==========


وباز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
 

 


ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن به دست آوردمش.... اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد

 

============


 

 

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلغلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد

=============
 

 

 

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم


========
 

 

 ،

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم


========

 

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
 

 


کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم


========


کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم


 


شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسییست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم

========

 



من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم

 

========  


کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ،

 

 

 کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود
 

 

====


راستی من کجای دنیا بودم ؟
 

 


آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟


اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط هاتف  | 

برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .
 احمد شاملو
+ نوشته شده در  88/08/04ساعت   توسط هاتف  | 

انگونه که نیستم مینمایم نه انگونه که هستم...من هیچ را با خود وصله زده ام و باز پرم از انچه نمی خواهم باشم.و نمیدانم چگونه خسته و ناتوان به دور خود و زندگی می چرخم.نمی دانم از کدامین دیار میتوان این ارامش گمشده را جست و نم دانم که قلبم چگونه باز می تواند در سینه ام نوای زندگی را بنوازد و نوای عشق...و نوای بودن بی چون و چرا و تهی از کاش های کهنه و خالی از بغض های فرو خورده و مانده در گوشه ی ویرانه اش...تمام وجودم پر است از اینده ای نیامده و نا معلوم...اینده ای که تمام هستی اش...نامش...وسرزمینش رویاست...
+ نوشته شده در  88/08/04ساعت   توسط هاتف  | 

در نهفته ترین باغها ، دستم میوه چید . 
و اینک ، شاخه ی نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن . 
بی تای انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است .
درخشش میوه ! درخشان تر .
وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید . 
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند . 
پنهان ترین سنگ 
سایه اش را به پایم ریخت . 
و من ، شاخه ی نزدیک !
از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم . 
رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقاب – آشیان شکستم 
و اینک ، در خمیدگی فروتنی ، به پای تو مانده ام .
خم شو ، شاخه ی نزدیک !
« سهراب سپهری »

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت   توسط هاتف  | 

برای رسیدن به تو

پاپیش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

تورا سهم تمام رویاهایم کردم

انصاف نبود تو که می دانستی

با چه اشتیاقی خودم را قسمت می کنم

پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم

جوابم نکردی

برای خداحافظی خیلی دیر بود

خیلی دیر

چه ساده یگانه شدیم

چه ساده دل و دینم را به دست تو دادم

بی آنکه دیده باشمت یا حتی شنیدنی درکار باشد

بی آنکه حتی نمی دانم

مانده ام این همه دوری واین همه احساس

مانده ام از کجای این بی سو آمدی

دیگر هیچ نمی دانم

جز اینکه

هرچه از دلم می خروشد واز نگاهم میتراود...عشق است وعاطفه

آنچه آرام وبی صدا بذرش را دردلم پاشیدی

می دانم می دانم که می خندی به عاشقانه های من

اما بخند!

تو که می دانستی

با چه اشتیاقی

خودم را قسمت می کنم

پس چرا زودتر ازتکه تکه شدنم

جوابم نکردی

برای خداحافظی

خیلی دیر بود

من خسته ام خسته از دقایقی که بازگشتی ندارد

خسته از دقایقی که می گذرد وباز گشتی ندارد

خسته

کاش آنروز که تقدیم تو شد همه هستی من

می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است

لبریز ازعشق وغرور گر بازیچه شود

می شکند... می شکند...می شکند

توکه از من دور بودی دیگه از چی ترسیدی که جا زدی؟

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت   توسط هاتف  | 

آرزوهایم در مه گم می شوند
 هراسان
به دنبال می دوم
دراین روزهای گنگ و بی انتها
عشقی نیست
...یاری ،
غصه ی دیداری
..
پابرهنه می دوم
به سوی ابرهای سرگردان
...گم می شوم
در هوای رمزآلود معلق
در ابرهای آشفته ی بی هیاهو
...
آرزوهای گم شده ی من
خیلی بلند اند
دستم نمی رسد
بگیرمشان...
+ نوشته شده در  88/08/01ساعت   توسط هاتف  | 

تمام لحظه های من

یکی یکی

دوتا دوتا...

به یغما برده می شوند.

با دستهای سرد و یخ زده ام

به بالا خیره شده ام...

مرغ خیالم می رقصد...

و مرا با خود می برد

ثانیه هایم را از من می گیرند

از این مردم متنفرنم

که میخورند

و می پوشند

و میخوابند

و خواب می بینند که

می خورند

و می پوشند

و می خوابند...
+ نوشته شده در  88/07/27ساعت   توسط هاتف  | 

ای همسفر از من دلگیر مباش

من دوستت دارم

زمانه سختم می کند

ریشه ی عشق مرا می سوزاند و خشک می کند

من فقط جز تو

به تو می اندیشم

که عمر من گذشت و رفت

از من دلگیر مباش

ثانیه و زمان من به دست توست

عشق من

ریشه ی حیات من به دست توست

روزها گذشت و رفت

لحظه های دیدنت از دست رفت

زمانه با بی تو بودن سپری شد

گم شد ، اما

یاد تو هر جا که باشم با من است

به دست زمان

به اشک آسمان

من پر از اندوه و ماتم شده ام

من خودم

با اینکه هاتفم ، پر از شعرو خیالم

باز هم ، با تو شادم

با تو از غم ها جدایم

ای همسفر

از من دلگیر نباش

با این همه تنهایی و غم

من خودم تنهای تنها

دوســـــــــــــــــتت دارم .
+ نوشته شده در  88/07/26ساعت   توسط هاتف  | 

امدي،دست تو ميگيردم،- بر دستت بوسه ميزنم.

با عشق، با هراس،- بر دستت بوسه ميزنم.

امدي كه نابودم كني،عشق،خوب ميدانم.

زانوانم ميلرزد،بيا! نابودم كن ! بر دستت بوسه ميزنم.

دندان در ميوه فرو ميبري و به دورش مي اندازي، در قلبم دندان فرو كن كه از ان توست!

خوشا زخمي كه از دندان تو بر جا ماند!- بر دستت بوسه ميزنم.

همگي ام را ميخواهي ! وچون همه را گرفتي، به هيچ كارش نميزني.

جز ويراني به جا نميگذاري-بر دستت بوسه ميزنم.

دستت كه نوازشم ميدهد ، فردا خواهدم كشت.

به انتظار ضربت كشنده ي دست تو ،بر ان بوسه ميزنم.

مرا بكش! بزن! هر بار كه دردم ميدهي ، راحتي ست كه ميرساني، نجاتم ميبخشي، اي ويرانگر - بر دستت بوسه ميزنم.

هر يك از ضربات تو كه خونينم ميكند، رشته ي پيوندي را ميگسلد. بر دستت بوسه ميزنم.

زندان تنم را، اي كشنده ي من ، در هم ميشكني.

و از رخنه ي ان زندگي من به در ميرود. بر دستت بوسه ميزنم.

زمين زخم ديده ام كه دانه در ان خواهد رست.

دانه ي دردي كه تو در ان افشانده اي. بر دستت بوسه ميزنم.

بيفشان درد مقدس را ! تا درون سينه ام رسيده شود.

سراسر دردهاي جهان!

بر دستت بوسه ميزنم ،بر دستت بوسه ميزنم!!!
+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  | 

شکوفه های جاری ذهن من

           پر پر شده از باد بهاری نگاهت

                              مستانه به کجا می خرامند؟!

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط هاتف  |