تبليغاتX
نزهتگه
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/ با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت
نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي كرد. يك روز او با صاحبكار خود موضوع را درميان گذاشت. پس از روزهاي طولاني و كار كردن و زحمت كشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين استراحت مي خواست تا او را از كار بازنشسته كنند. صاحب كار او بسيار ناراحت شد و سعي كرد او را منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود پافشاري كرد. سرانجام صاحب كار درحالي كه با تأسف با اين درخواست موافقت مي كرد، از او خواست تا به عنوان آخرين كار، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد.

نجار در حالت رودربايستي، پذيرفت درحاليكه دلش چندان به اين كار راضي نبود. پذيرفتن ساخت اين خانه را برخلاف ميل باتني او صورت گرفته بود. براي همين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و با بي دقتي، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي و به خاطر رسيدن به استراحت، كار را تمام كرد. او صاحب كار را از اتمام كار باخبر كرد. صاحب كار براي دريافت كليد اين آخرين كار به آنجا آمد. زمان تحويل كليد، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت: اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطر سالهاي همكاري!
نجار يكه خورد و بسيار شرمنده شد. در واقع اگر او مي دانست كه خودش قرار است در اين خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتري براي ساخت آن بكار مي برد و تمام مهارتي كه در كار داشت براي ساخت آن بكار مي برد. يعني كار را به صورت ديگري پيش مي برد.

اين داستان ماست. ما زندگيمان را مي سازيم. هر روز مي گذرد. گاهي ما كمترين توجهي به آنچه كه مي سازيم نداريم، پس در اثر يك شوك و اتفاق غيرمترقبه مي فهميم كه مجبوريم در همين ساخته ها زندگي كنيم. اگر چنين تصوري داشته باشيد، تمام سعي خود را براي ايمن كردن شرايط زندگي خود مي كنيم. فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممكن نيست. شما نجار زندگي خود هستيد و روزها، چكشي هستند كه بر يك ميخ از زندگي شما كوبيده مي شود. يك تخته در آن جاي مي گيرد و يك
ديوار برپا مي شود. مراقب سلامتي خانه اي كه براي زندگي خود مي سازيد باشيد

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت   توسط هاتف  | 

دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد. نامزد

وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد. بيماري زن

شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عيادت

نامزدش مي رفت و از درد چشم مي ناليد. موعد عروسي فرا رسيد. زن

نگران صورت خود كه آبله آنرا از شكل انداخته بود و شوهرهم كه كور شده

بود. همه مردم مي گفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر كه شوهرش

نابينا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را كنار گذاشت

و چشمانش را گشود.
همه تعجب كردند. مرد گفت: "من كاري جز شرط عشق را به جا نياوردم."

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت   توسط هاتف  | 

كشاورزي فقير از اهالي اسكاتلند فلمينگ نام داشت. يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنيد، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسري وحشت زده كه تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي‌زد و تلاش مي‌كرد تا خودش را آزاد كند.
فارمر فلمينگ او را از مرگي تدريجي و وحشتناك نجات داد...
روز بعد، كالسكه‌اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي كرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «مي‌خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادي.»
كشاورز اسكاتلندي جواب داد: «من نمي‌توانم براي كاري كه انجام داده‌ام پولي بگيرم.»
در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
كشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله مي‌كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشكدة پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.

مي دانيد چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين!

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت   توسط هاتف  | 

روزي با عجله و اشتهاي فراوان به يك رستوران رفتم. مدتها بود مي خواستم براي سياحت از مكانهاي ديدني به سفر بروم. در رستوران محل دنجي را انتخاب كردم، چون مي خواستم از اين فرصت استفاده كنم تا غذايي بخورم و براي آن سفر برنامه ريزي كنم. فيله ماهي آزاد با كره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهاي ليست نوشته شده بود: غذاي رژيمي مي خوريد؟... نه. نوت بوكم را باز كردم كه صدايي از پشت سر مرا متوجه خود كرد:
- عمو... ميشه كمي پول به من بدي؟
- نه كوچولو، پول زيادي همراهم نيست.
- فقط اونقدري كه بتونم نون بخرم.
- باشه برات مي خرم.
صندوق پست الكترونيكي من پر از ايميل بود. از خواندن شعرها، پيامهاي زيبا و همچنين جوك هاي خنده دار به كلي از خود بي خود شده بودم. صداي موسيقي يادآور روزهاي خوشي بود كه در لندن سپري كرده بودم.
- عمو!... مي شه بگي كره و پنير هم بيارن؟
آه يادم افتاد كه اون كوچولو پيش من نشسته.
- باشه، ولي اجازه بده بعد به كارم برسم. من خيلي گرفتارم. خوب؟
غذاي من رسيد. غذاي پسرك را سفارش دادم. گارسون پرسيد كه اگر او مزاحم است، بيرونش كند. وجدانم مرا منع مي كرد. گفتم نه مشكلي نيست، بذار بمونه، برايش نان و يك غذاي خوشمزه بياريد.
آنوقت پسرك روبروي من نشست.
- عمو... چيكار مي كني؟
- ايميل هام رو مي خونم.
- ايميل چيه؟
- پيام هاي الكترونيكي كه مردم از طريق اينترنت مي فرستن.
متوجه شدم كه چيزي نفهميده. براي اينكه دوباره سئوالي نپرسه گفتم:
- اون فقط يك نامه است كه با اينترنت فرستاده شده
- عمو... تو اينترنت داري؟
- بله در دنياي امروز خيلي ضروريه.
- اينترنت چيه عمو؟
اينترنت جائيه كه با كامپيوتر مي شه خيلي چيزها رو ديد و شنيد. اخبار، موسيقي، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، روياها، كار و يادگيري. همة اين ها وجود دارن ولي در يك دنياي مجازي.
- مجازي يعني چي عمو؟
تصميم گرفتم جوابي ساده و خالي از ابهام بدهم تا بتوانم غذايم را با آسايش بخورم.
- دنياي مجازي جائيه كه در اون نمي شه چيزي رو لمس كرد. ولي هر چي كه دوست داريم اونجا هست. روياهامون رو اونجا ساختيم و شكل دنيا رو اون طوري كه دوست داريم عوض كرديم.
- چه عالي. دوستش دارم.
- كوچولو فهميدي مجازي چيه؟
- آره عمو، من توي همين دنياي مجازي زندگي مي كنم.
- مگه تو كامپيوتر داري؟
- نه ولي دنياي منم مثل اونه... مجازي. مادرم تمام روز از خونه بيرونه. دير برمي گرده و اغلب اونو نمي بينيم. وقتي برادر كوچيكم از گرسنگي گريه مي كنه، با هم آب رو به جاي سوپ مي خوريم. خواهر بزرگترم هر روز ميره بيرون. ميگن تن فروشي مي كنه اما من نمي فهمم چون وقتي برمي گرده مي بينم كه هنوزم هم بدن داره. پدرم سالهاست كه زندانه، و من هميشه پيش خودم همه خانواده رو توي خونه دور هم تصور مي كنم. يه عالمه غذا، يه عالمه اسباب بازي و من به مدرسه مي رم تا يه روز دكتر بزرگي بشم. مگه مجازي همين نيست عمو؟
قبل از آنكه اشكهايم روي صفحه كليد بچكد، نوت بوكم را بستم. صبر كردم تا بچه غذايش را كه حريصانه مي بلعيد، تمام كند. پول غذا را پرداختم. من آن روز يكي از زيباترين و خالصانه ترين لبخندهاي زندگيم را همراه با اين جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبي هستي.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترين آزمون بي خردي مجازي را گذراندم. ما هر روز را در حالي سپري مي كنيم كه از درك محاصره شدن وقايع بي رحم زندگي توسط حقيقت ها عاجزيم

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت   توسط هاتف  | 

پسر كوچكي وارد داروخانه شد، كارتن جوش شيرني را به سمت تلفن هل داد. بر

روي كارتن رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره

اي هفت رقمي. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش داد.پسرك

پرسيد، خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن ها را به من بسپاريد؟ زن

پاسخ داد، كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد. پسرك گفت: خانم، من

اين كار را نصف قيمتي كه او مي گيرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت كه از كار

اين فرد كاملا راضي است. پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد، خانم، من پياده رو

و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم، در اين صورت شما در يكشنبه

زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت. مجددا زن پاسخش منفي بود. پسرك در

حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.مسئول داروخانه كه به صحبت

هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...از رفتارت خوشم مياد؛ به خاطر

اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري بهت بدم پسر كوچك جواب داد:

نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم رو مي سنجيدم، من همون كسي هستم كه براي اين خانوم كار مي كنه

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت   توسط هاتف  | 

-لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست نيكي

را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او

خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند. روزي در

يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان

را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو

شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را درجوي آبي يافت. به

زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن

نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه اش

داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه وخودپرستي كه به خوبي بر آن

چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي

از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از

شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلأ ديده ام. داوينچي با تعجب پرسيد: كي؟ سه سال

قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه دريك گروه همسرايي آواز مي

خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي ازمن دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي

شوم

 
+ نوشته شده در  88/01/23ساعت   توسط هاتف  | 

آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي كه در جريان يك عمل

جراحي در سال 1983 دريافت كرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از

سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري اي انتخاب كرد؟
او در جواب گفت:
در دنيا، 50 ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند كه چگونه

تنيس بازي كنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به

مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا

مي كنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال... و آن هنگام كه جام قهرماني

را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز كه از اين بيماري رنج مي كشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت   توسط هاتف  | 

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك (المپيك معلولين) در شهر

سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي     مي خوانيم.

 آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز

قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم

بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير

  مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.

ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر     

يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.

 

هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت :

 اين دردت رو تسكين ميده .

سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت   توسط هاتف  | 

قانون يكم: به شما جسمي داده مي شود. چه جسمتان را دوست داشته يا از آن متنفر باشيد، بايد بدانيد كه در طول زندگي در دنياي خاكي با شماست

قانون دوم: با دوستان مواجه مي شويد. در مدرسه اي غير رسمي و تمام وقت نام نويسي كرده ايد كه «زندگي» نام دارد. در اين مدرسه هر روز فرصت يادگيري دروس را داريد. چه اين درسها را دوست داشته باشيد چه از آن بدتان بيايد، بايد به عنوان بخشي از برنامه آموزشي برايشان طرح ريزي كنيد

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآيند آزمايش است، يك سلسله دادرسي، خطا و پيروزي هاي گهگاهي، آزمايشهاي ناكام نيز به همان اندازه آزمايشهاي موفق بخشي از فرآيند رشد هستند

قانون چهارم: درس آنقدر تكرار ميشود تا آموخته شود. درسها در اشكال مختلف آنقدر تكرار مي شوند تا آنها را بياموزيد. وقتي آموختيد ميتوانيد درس بعدي را شروع كنيد

قانون پنجم: آموختن پايان ندارد. هيچ بخشي از زندگي نيست كه درسي نباشد. اگر زنده هستيد درسهايتان را نيز بايد بياموزيد

قانون ششم: جايي بهتر از اينجا و اكنون نيست. وقتي «آنجاي» شما يك «اينجا» مي شود به «آنجا»يي مي رسيد كه به نظر از «اينجا»ي فعلي تان بهتر است

قانون هفتم: ديگران فقط آينه شما هستند. نمي توانيد از چيزي در ديگران خوشتان بيايد يا بدتان بيايد، مگر آنكه منعكس كننده چيزي باشد كه درباره خودتان مي پسنديد يا از آن بدتان مي آيد

قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگي كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نياز را در اختيار داريد، اينكه با آنها چه مي كنيد بستگي به خودتان دارد

قانون نهم: جوابهايتان در وجود خودتان است. تنها كاري كه بايد بكنيد اين است كه نگاه كنيد، گوش بدهيد و اعتماد كنيد

قانون دهم: تمام اينها را در بدو تولد فراموش مي كنيد. اگر مشكلات دانستني هاي درون را از ميان برداريد، همه اينها را به خاطر خواهيد آورد

+ نوشته شده در  88/01/21ساعت   توسط هاتف  | 

 

در برابر بي كراني ساكن

جنبش كوچك گلبرگ

به پروانه ئي ماننده بود

 

زمان با گام شتا بناك بر خواست

و در سرگرداني

يله شد.

در باغستان خشك

معجزه وصل

بهاري كرد.

 

سراب عطشان

بركه ئي صافي شد.

و گنجشكان دست آموز بوسه

شادي را

در خشكسار باغ

به رقص در آوردند.

 

اينك چشمي بي دريغ

كه فانوس را اشكش

شور بختي مردمي را كه تنها بودم وتاريك

لبخند مي زند.

 

آنك منم كه سرگرداني هايم را همه

تا بدين قله جل جتا

پيموده ام.

آنك منم

ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده.

 

آنك منم

پا بر صليب باژگون نهاده

با قامتي به بلندي فرياد.

 

در سرزمين حسرت معجزهاي فرود آ مد

[ واين خود معجزه ئي ديگر گونه بود].

 

فرياد كردم،:

«- اي مسافر!

با من از زنجيريان بخت كه چنان سهمناك دوست مي داشتم

اين مايه ستيزه چرا رفت؟

با ايشان چه مي بايد كرد؟»

 

«-بر ايشان مگير!»

 

چنين گفت و چنين كردم.

 

لايه تيره فرو نشست

آبگير كدر

صافي شد

و سنگريزه هاي زمزمه

در ژرفاي زلال

درخشيد.

 

دندانهاي خشم

به لبخندي

زيبا شد.

 

رنج ديرينه

همه كينه هايش را

خنديد.

 

پاي آبله در چمنزار آفتاب

فرود آمد

بي آنكه از شب نا آشتي

داغ سياهي بر جگر نهاده باشم.

 

نه!

هرگز شب را باور نكردم

چرا كه

در فراسوهاي دهليزش

به اميد دريچه ئي

دل بسته بودم.

 

شكوهي در جانم تنوره مي كشد

گوئي از پاك ترين هواي كوهستان

لبالب

قدحي در كشيده ام.

 

در فرصت ميان ستاره ها

شلنگ انداز

رقصي ميكنم-

ديوانه

به تماشاي من بيا!

+ نوشته شده در  87/12/18ساعت   توسط هاتف  | 

هر جا كسي با خاطري خرم نشسته است

 

در خنده هايش، پرده غم نشسته است

 

اندوه هم در دل نماند جاودانه

 

زيرا « غم و شادي » كنار هم نشسته است

 

شايد نپايد، زانكه شادي چون چراغي

 

در رهگذار صر صر ماتم نشسته است

 

هر جا كه ديدم ـ در كنار « شادماني »

 

«‌ اندوه » در جان بني آدم نشسته است

+ نوشته شده در  87/12/18ساعت   توسط هاتف  | 

چه بگويم؟ سخني نيست.

 

مي وزد از سر اميد، نسيمي؛

ليك تا زمزمه اي ساز كند

در همه خلوت صحرا

به روش

ناروني نيست.

چه بگويم؟ سخني نيست.

***

پشت درهاي فرو بسته

شب از دشنه دشمني پر

به كنج انديشي

خاموش

نشسته ست.

بام ها

 زيرفشار شب

كج،

كوچه

از آمدو رفت شب بد چشم سمج

خسته ست

***

چه بگويم ؟ سخني نيست.

 

در همه خلوت اين شهر،آوا

جز زموشي كه دراند كفني

نيست.

ونذر اين ظلمت جا

جزسيا نوحه شو مرده زني

نيست،

 

ورنسيمي جنبد

به رهش نجوا  را

ناروني نيست.

چه بگويم؟

سخني نيست...

+ نوشته شده در  87/12/10ساعت   توسط هاتف  | 

ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -

شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان

وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -

سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست

*****

در ديدگاه من -

اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود

سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود

رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -

هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -

كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.

*****

در ديدگاه من -

درياست آسمان و ندارد كرانه اي

جز بي نشانگي -

از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي

گفتم شبي به خويش:

اين آسمان پير -

بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -

دنبال ناخداست

پس ناخدا كجاست؟

در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:

درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست

+ نوشته شده در  87/12/10ساعت   توسط هاتف  | 

دوست عزیز من!

؟

نمیدونم ایراد از وبلاگ شماست یا .....همه پست هاتون رو می خونم ولی نمیتونم نظر بذارم!گفتم از این راه بهتون اطلاع بدم..

موفق باشید وشاد

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت   توسط هاتف  | 

ـ ما صد در صد در برابر همه تجربه هايمان مسئول هستيم.

ـ هر انديشه اي كه از ذهن ما مي گذرد،آينده مارا مي آفريند.

ـ نقطه اقتدار همواره در لحظه حال است.

ـ عذاب هر كس به دليل انزجار از خويشتن و احساس گناه است.

ـ دروني ترين احساس هر كس اين است:((آنچنان كه بايد خوب نيستم))

اين تنها يك انديشه است و انديشه را مي توان عوض كرد.

ـ انزجار و انتقاد و احساس گناه بيش از هر الگويي ديگر صدمه ميزند.

ـ دست كشيدن از تنفر و انزجار حتي مرض سرطان را نابود ميكند.

ـ هنگامي كه به راستي خود را دوست بداريم،همه چيزهاي نيكوي زندگي به حركت در     مي آيد.

ـ ما بايد گذشته را رها كنيم و همه را ببخشاييم.

ـ بايد مشتاقانه بخواهيم كه خويشتن دوستي را بياموزيم.

ـ تأييد و پذيرش خويشتن در زمان حال،كليد دگرگوني هاي مثبت است.

ـ اين ماييم كه به اصطلاح ((بيماري))را در تن خود مي آفرينيم.

ـ در لاينتهاي حيات ـآنجا كه ساكنم ـ هر چند زندگي همواره دگرگون مي گردد،همه چيز عالي و كامل و تمام عيار است.

ـ نه آغازي هست و نه پاياني،آنچه هست تنها چرخش و واچرخش جوهر و تجربه هاست.

ـ زندگي هرگز مانده و ايستا و كهنه نيست،زيرا هر لحظه همواره سرشار از طراوت و تازگي است.

ـ من با قدرتي كه مرا آفريد يگا نه ام،و اين قدرت اين اقتدار را به من  داده است كه شرايط خود را بيافرينم.

ـ من از اين آگاهي شادمانم كه قدرت ذهنم در اختيار من است و هرگونه كه مي خواهم به كارش مي برم.

ـ آنگاه كه از گذشته دور مي شويم،هر لحظه زندگي،نقطه آغازي است.

ـ اينك،اين لحظه،اكنون و اينجا،براي من نقطه آغازي است.

ـ در جهانم همه چيز نيكوست.

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت   توسط هاتف  | 

سلام دوستان همراه!

برای چندمین بار شروع کردم به خواندن کتاب شفای زندگی(لوییز هی)ترجمه خانم خوشدل...

تصمیم گرفتم بعد از خوندن هر فصل خلاصه ای از اون رو برای دوستان مشتاق،تو وبلاگم بنويسم!

 

 

 

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت   توسط هاتف  | 

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است.

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

پروردگاراچگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت

اگر میدانستیم که دنیا چقدر محدود است دوست داشتنمان را نامحدود میکردیم

خدایا آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه یقین ها یی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند

برایت دعا میکنم خدا از تو بگیرد هر آنچه تو را از خدا میگیرد.

 


+ نوشته شده در  87/11/25ساعت   توسط هاتف  | 

میخواهم در مورد این موضوع مهم بنویسم یعنی آینده نگری کردن و در آینده زندگی کردن

 بیشتر آدم ها بجای اینکه آینده نگری کنند در آینده زندگی میکنند مثلا تصور میکنند الان آینده

است الان آخرین مدل ماشین زیر پاشون هست به محبوبشون رسیده اند و …البته این خیال

بافی   تا جاهاییش  ایراد که نداره هیچ بسیار خوب و عالی هم هست و توصیه میشه  ولی اگر

از حدش گذشت و باعث عدم فعالیت برای فرد شد بسیار بد میشود.

 آینده نگر بودن یعنی هدف داشتن یعنی اینکه قرار است فردا به چه چیزی برسیم چه برنامه

ریزی الان کرده ایم و به چه میخواهیم برسیم ، سپس به سمت هدفی که برای خودمون

مشخص کردیم حرکت کنیم خوب در اینجا مقداری خیال بافی و در آینده زندگی کردن هم مفید

است یعنی برای اینکه لذت رسیدن به هدف را پیدا کنیم خود در شرایط و ووضعیتی که قراره

۱۰۰٪ در آینده به اون برسیم قرار بدیم و از لذتی که میبریم انرژی برای حرکت به سمت همون

 هدف را داشته باشیم اما این قضیه بسیار حساس است و با رویا پردازی فاصله کمی دارد

به همین دلیل باید مواظب باشیم به این قضیه عادت نکنیم و بجای اینکه تمام وقت و انرژی

برای رسیدن به هدف خود بزاریم تمام وقت در آینده زندگی کنیم و روزی را تصور کنیم که به

هدف رسیدیم و به همین منوال ساعت ها از عمرمون بگذره و بعد بیدار بشیم ببینیم که هنوز

هیچ کاری نکرده ایم.

این خیال بافی باز ۲ نوع داره خیال بافی که فقط  وقتمون را هدر میده و

خیال بافی که شاید ضررهای دیگر هم بزنه به عنوان نمونه فردی یه قدرت بدنی داره ..

 چندروز دیگه قراره بره مسافرت بعد تو خیالش همچنین چیزی میپرورانه که در مسافرت یوهو

یه درختی یا ستونی چیزی به سمت زمین سقوط میکنه و زیر اون هم یه دختری  ( مثلا

پولدار )ایستاده و این فرد با قدرتی که داره جلوی این درخت را میگیره بعد خیال میکنه بعدا با

این ازدواج میکنه ببینید چقدر واهی و پوچ یا مثلا کسی انتظار محبوبی را داره بعد میشینه

خیال بافی میکنه آره به اون رسیده بعد اون با یک لباس محرک میاد جلوش بعد این وسط

روابطی ایجاد میشه و با تفکری که داره میکنه یه عمل ناشایستی هم صورت میگیره و

کلی قوای بدنش از بین میره واسه هیچ و پوچ واسه چیزی که اصلا نیست یعنی اگر به عنوان

یک شخص سوم به اون نگاه کنیم ( که ندانیم هم در چه فکریه ) شخصی را میبنیم که داره

راه میره یا نشسته یه نقطه را نگاه میکنه و همه این اتفاقات در افکار او داشته میگذشته!

پس سعی کنیم هر موقع دچار این توهمات شدیم خود را سریع جای اون شخص سوم

بگذاریم و ببینیم خودمون هستیم یک اتاق مثلا و یکسری لوازم نه از ماشین مدل بالا خبری

هست - نه محبوب زیبا و نه … و در همون لحظه با این بیاندیشیم که قرار به تمام این ها

برسیم و سپس شرایط رسیدن به آن ها را فراهم کنیم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/11/19ساعت   توسط هاتف  | 

 

  • اخلاق نیروی تفکر را  می افزاید و بین  ادمیان  تخم صلح می پاشد وبیشتر از علم و هنر ٬پایه ی تمدن حقیقی است.
  • برای دفاع در مقابل انتقادی که از تو میشود وقت  تلف نکن .
  • هر گز از به دست اوردن ان چه که می خواهی ٬ناامید نشو .کسی که  ارزو های بزرگ دارد بسیار قوی تر از کسی است که فقط واقعیت ها را در دست دارد.
  • یادت نرود بالاترین نیاز عاطفی هر کس مورد تحسین واقع شدن است .
  • چیز های کم اهمیت را تشخیص بده و سپس ان ها را نادیده بگیر .
  • هر کجا به پیش داوری وتبعیض بر خوردی با ان مبارزه کن
  • از هر چه داری استفاده کن و نگذار در اثر عدم استفاده بپوسد
  • هرگز از کسی که چک حقو قت را امضا می کند انتقاد نکن . اگر از کارت راضی نیستی استعفابده .
  • مردم را به اندازه قلبشان اندازه بگیر ٬نه به اندازه ی حساب بانکی شان
  • برای همه مو جودات زمین احترام قائل باش
  • به جز مواردی که مربوط به مرگ و زندگی  است  همواره  خود را  رها کن و اسوده باش.هیچ چیز ان قدر که در ابتدا به نظر می رسد مهم نیست
  • اشخاص عاقل و با اخلاق انسانی هر گز کلامی بر زبان نمی اورند که احساس های  دیگران  را جریحه دار سازند .
  • عقیده ای که مردم از ترس جان شان  بپذیرند پایدار نیست .

                                                            منبع ((ماهنامه مدیریت  دانش سازمانی ))

+ نوشته شده در  87/10/25ساعت   توسط هاتف  | 


 
قبل از هر کس خودم خطاب این جریانی هستم که برایتان بازگو میکنم
آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب
كردند . يك شهرك را به دور از هياهو مانند با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش
در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي
قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد
اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ،
خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به
داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6 ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند
، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان
، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت ...علت چه بود ؟
خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه
به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي
موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند. انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و
ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت
ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند .
 قانون زندگي قانون باورهاست .
 باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . دستاوردهاي شما را در زندگي باورهاي شما ميسازند .
زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه هاست و انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي
+ نوشته شده در  87/10/25ساعت   توسط هاتف  |