|
|
|
|
|
آنکه جانم شد نوا پرداز او می سرایم قصه ای از ساز او ساز او در پرده گوید رازها سر کند در گوش جان آوازها بانگی از آوای بلبل گرم تر وز نوای مرغ چمن جان پرور است لیک دراین ساز سوزی دیگر است آنچه آتش با نیستان می کند ناله او با دلم آن می کند خسته دل داند بهای ناله را شمع داند قدر داغ لاله را هر دلی از سوز ما آگاه نیست غیر را در خلوت ما راه نیست دیگران دل بسته جان و سرند مردم عاشق گروهی دیگرند شرح این معنی ز من باید شنید راز عشق از کوهکن باید شنید حال بلبل از دل پروانه پرس قصه دیوانه از دیوانه پرس من شناسم آه آتشناک را بانگ مستان گریبان چاک را چیستم من ؟ آتشی افروخته لاله ای داغ از حسرت سوخته شمع را در سینه سوز من مباد در محبت کس به روز من مباد سودم از سودای دل جز درد نیست غیر اشک گرم و آه سرد نیست خسته از پیکان محرومی پرم مانده بر زانوی خاموشی سرم عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت نغمه شادی مرا از یاد رفت گر چه غم درسینه حکم برد ساز محجوبی بر افلاکم برد شعله ای چون وی جهان افروز نیست مرتضی از مردم امروز نیست جان من با جان او پیوسته است زانکه چون من از دو عالم رسته است ما دوتن در عاشقی پاینده ایم تا محبت زنده باشد زنده ایم |
||
|
|
|
|
|
روزاي خيلي طلايي يادته؟
روزاي ترس از جدايي يادته؟ موهاي شونه نکرده يادته؟ چشمک از پشت يه پرده يادته؟ عکسمون تو قاب عکسو يادته؟ بله ي بدون مکثو يادته؟ دستمون تو دست هم بود، يادته؟ غصه هامون،کم کم بود يادته؟ چشم نازت مال من بود يادته؟ ديدن من قدغن بود يادته؟ روزاي بي غم و غصه يادته؟ ببينم، اول قصه يادته؟ دست گرمت تو زمستون، يادته؟ شونه ي من زير بارون، يادته؟ واسه ي خنده، اجازه يادته؟ اونا که مي گفتي رازه، يادته؟ دستاتو مي خوام بگيرم، يادته؟ راستي تو، بي تو مي ميرم يادته؟ پيش هم بوديم، نذاشتن،يادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن، يادته؟ چيزي خواستيم از خدامون،يادته؟ مستجاب نشد دعامون، يادته؟ |
||
|
|
|
|
|
اینکه آبادی من.... اینکه آبادی من مثــــل تو دارد یانه!؟ که خیالش بشود شـــــعر وببارد یانه!؟ اینکه شبهای مرا شعله ی گیسوی کسی به غزلجوش جنــــونش بسپارد یا نه!؟ اینکه دستی بشود محرم ومرهم شاید زخمهای غزلم را بشـــــــمارد یانه!؟ غم چشمان من وباده ی چشمان ترا کسی از جنس نگاهت بگسارد یانه!؟ اینکه در باور بارانی من دست کسی مثل تو آینه وشعــــــــر بکارد یا نه!؟؟ همه وابسته به این است که چشمان تو هم گاه پایی به خیــــــــالم بگذارد ...یانه.... |
||
|
|
|
|
|
لبـــــــــــریز غزلهای عجیب است نگاهت
تلفیق شراب و شب و سیب است نگاهت امشب عرق شرم به آیینه نشسته ست ازبسکه نجیب است و نجیب است نگاهت دشتی ست پر از شعر و غزل،برکه و باران ماوای غزالان غــــــــــــــریب است نگاهت گیسوی بلنــــــــــد تو شبیه شب یلداست باجلوه ی مهتــــــــــاب رقیب است نگاهت تو وسوسه انگــــــــــــــیزترین شعر خدایی چون آیه ی آییــــــنه و سیب است نگاهت هرچنــــــــــد یقین داشتم از لحظه ی آغاز هـــــــرگز نسرودم که:فریب است نگاهت...! |
||
|
|
|
|
|
دلتنگ که میشوی ، انگار که میروی در دل کویر ... خورشید غروب میکند ...
ماه بالا نمی آید ... هوا سرد میشود ... ستاره ها هم خاموش میشوند ... چیزی نمیبینی ... هیچ ... باید که در دل هیچ ، چشمانت را ببندی و نور را تجسم کنی در ظلمت ... نور را ... باید آرام باشی تا بار دیگر خورشید سر برآورد از پشت هیچستان ... تا بار دیگر حریر ابرها آسمان دلت را بپوشانند ... تا بار دیگر روشنی را در آغوش بگیری ... میبندم چشمانم را ... |
||
|
|
|
|
|
در آن پر شور لحظه دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .
|
||
|
|
|
|
|
نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست. نزدیک ترین نقطه به خدا نزدیک ترین لحظه به اوست. وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می کنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق والتهاب بند می آید. آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست. تجربه ای که باید طعمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند، همان لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق شوی وتا آخرین ذره وجود بباری. نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد، یا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته ات. می تواند درست همین حالا باشد ! و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است. زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی. درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس می کنی، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی. آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده. و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو از آن تو شده است!!!!!! |
||
|
|
|
|
|
ای شما ! ای تمام عاشقان هر کجا! زیر سایبان دست های خویش جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟ این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش راه می دهید؟
«قیصر امین پور» |
||
|
|
|
|
|
کمی تا قسمتی ابریست چشمان تو انگاری سوارانی که در راهند می گویند می باری تورا چون لحظه های آفتابی دوست می دارم مبادا شعله هایم را بدست باد بسپاری مبادا بعد از آن دیدارهای خیس رویایی مرادر حسرت چشمان سبز خویش بگذاری زمستان بود و سرمایی تنم راسخت می لرزاند ومن در خواب دیدم دردلم خورشید می کاری هوا سرداست ونقش صبح روی جاده می رقصد عطش دارم بگو کی بر دلم یکریز می باری؟ |
||
|
|
|
|
|
اين روزها انگار باد به گوش آدمها مى رساند، که من چقدر تنهايم؛ عجيب است... همه مى خواهند دوستانه خلوتشان را، با من قسمت کنند! حتما چشمهايم هر صبح... به راحتى باران ديشب را ، لو مى دهد!!! |
||
|
|
|
|
|
بیا حواسمان را پرت کنیم مال هر کس دورتر افتاد عاشق تر است... اول من... حواسم را بده تا پرت کنم!!! |
||
|
|
|
|
|
دلم احساس غم دارد در این انبوه ویرانی کمی تا قسمتی ابری و شاید باز بارانی پر از دلتنگی و سردی،پر از احساس پاییزم و این دلتنگی من را تو از بغضم نمی خوانی در این تاریکی و وحشت،سیاهی های بی پایان کسی دستم نمی گیرد در این اوضاع بحرانی میان درد و تنهایی رهایم کردی و رفتی طلوع سبز بود آری،غروب سرد و طوفانی زمستانم،بهار من نگاه مهربانی کن که سرمای وجودم را فقط تنها تو می دانی ... |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم . وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم . وقتی او تمام کرد من شروع کردم . وقتی او تمام شد من آغاز شدم . و چه سخت است . تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است ، مثل تنها مردن !
|
||
|
|
|
|
|
مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها
|
||
|
|
|
|
|
باز هم از چشمه لبهاي من تشنه اي سيراب شد سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد در خواب شد
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا ميبرم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز برآن لب نرسيد
آن آرزوي گمشده مي رقصد در پرده هاي مبهم پندارم
نه اميدي که بر آن خوش دل کنم نه پيغامي نه پيک آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي
لاي لاي، پسر کوچک من ديده بربند،که شب آمده است ديده بربند،که اين ديو سياه خون به کف،خنده به لب امده است
سر به دامان من خسته گذار گوش کن بانگ قدمهايش را کمر نارون پير شکست تا که بگذاشت برآن پايش را
کتابي،خلوتي،شعري،سکوتي مرا مستي و سکر زندگاني است چه غم گر در بهشتي ره ندارم که در قلبم بهشتي جاوداني است |
||
|
|
|
|
|
عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان. عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر. عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست. عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست. آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد. |
||
|
|
|
|
|
يكديگر را دوست بداريد،اما از عشق زنجير مسازيد:
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد. جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد. از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد. به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد. همچون سيم هاي عود كه هريك در مقام خود تنها است،اما همه باهم به يك آهنگ ميرتمند. دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يگديگر ندهيد. زيرا تنها دست زندگي است كه ميتواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد. در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك: از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند، وبلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند. |
||
|
|
|
|
|
بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی، زیر گوش برگ تنها، میگه طعمه ی خزونی...! برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشُ می بازه، غرق بوسه های باد و وحشت روزای تازه می کَنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه کوچه ای که یادگارِ روزای رفته و پوچه... می شینه گوشه ی کوچه، چشم به آسمون می دوزه می کُنه یاد گذشته، دلش از غصه می سوزه... یادِ روزایی که کوچه، زیر سایه تنم بود، مهربون درختِ عاشق، مستِ عطر نفسم بود سهمِ من از بوسه باد، چی بگم ای داد و بیداد! همه زردی و تباهی، مُردن و رفتن از یاد... |
||
|
|
|
|
|
سینه می سوزانی ای دل، چو می آغازی سخن بس کن این شب ناله ها را، از چه خواهی رنج من جرم و تقصیر از تو بود، از یار دیرین بد نگو هر چه کرد آن یار شیرین،با تو ناز شست او هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی سینه ی رنجور من در التهاب انداختی در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست او که گریان کرد چشمی را، نصیبش خنده نیست وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی در پس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود آن گلی کز جور تو پژمرده می شد یار بود همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی مسخ موشی گشتی و از قله پایین آمدی با همه خردی ز تو، آرامش و شادی ربود آنچه پایینت کشید از قله ها، نفس تو بود در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی در میان باده نوشان اعتباری داشتی از گذرها می گذشتی خیره سر هنگامه جو روز و شب با یار یک دل می نشستی رو به رو حالیا.... حالیا بی های و هویی! آن سر افرازی چه شد؟ یار را بازی گرفتی! آخر بازی چه شد؟ این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست هر دلی ارزان فروشد یار، او را این سزاست اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست آبروی هر کسی در آبروی یار اوست گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگی ست گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی شب سحر شد، بامداد آمد تو می نالی هنوز نوش جانت زهر حسرت،ای دل رسوا بسوز... |
||